تبليغاتX
a3mooniha.blogfa.com

a3mooniha.blogfa.com

دل نوشته ها. قطعه ادبی . شعر . عکس

 


تو سراپا ادعايي عزيزم

انکار نکن!

عشقت را چشيدم؛


طعم کشک ميدهد !!!

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت22:37توسط saji.a3mooni | |


 

روزي يکي از دوستان بهلول گفت: اي بهلول! من اگر انگور بخورم، آيا حرام است؟

بهلول گفت: نه!

 پرسيد: اگر بعد از خوردن انگور در زير آفتاب دراز بکشم، آيا حرام است؟ بهلول گفت: نه!

پرسيد: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره اي بگذاريم و آن را زير نور آفتاب قرار دهيم و بعد از مدتي آن را بنوشيم حرام مي شود؟….

بهلول گفت: نگاه کن! من مقداري آب به صورت تو مي پاشم. آيا دردت مي آيد؟

گفت: نه!

بهلول گفت: حال مقداري خاک نرم بر گونه ات مي پاشم. آيا دردت مي آيد؟ گفت: نه!

سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله اي گلي ساخت و آن را محکم بر پيشاني مرد زد!

مرد فريادي کشيد و گفت: سرم شکست!

بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاري نکردم! اين گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نبايد احساس درد کني، اما من سرت را شکستم تا تو ديگر جرات نکني احکام خدا را بشکني!

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت22:27توسط saji.a3mooni | |

 

 

تابستان خود را چگونه گذراندید؟؟؟

به نام خدا. بی او ...

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت21:55توسط saji.a3mooni | |

 

طبق قرار قبلیمون می خوام دومین دلنوشتم رو واستون بذارم...امیدوارم که خوشتون بیاد نظر هم فراموش نشه...

 

 بالهایت کو؟؟

در آن هنگام که چشمانم به آسمان خیره گشت.در لابه لای ابرهای

 سفید و آبی و در تلالو خیره کننده ی آفتاب، یاد روز هایی در ذهنم

زنده گشت که تو را می دیدم...

با آن بالهای زیبایت در آسمان پرواز می کردی و جزئی از آن بودی...

 دلی دریایی و روحی آسمانی داشتی...

چقدر بی دغدغه و آرام...

چقدر بی غرور و ساده و چقدر پاک و آسمانی بودی.

نه دل در گرو ظاهر این دنیا داشتی و نه پا در زنجیر اسارت آن...

اما...

حالا چه شد؟؟ چرا چنین شدی؟؟

بالهایت کو؟؟؟

آه که این چشم های به زمین دوخته ات نشان از حسرت دارد...

و چه تلخ است حسرت روزهای گذشته را خوردن...

چرا پاسخ این سوال دیرینه ام را نمی دهی؟؟؟

در چشم هایم بنگر و بگو

بالهایت کو؟؟

 

neveshte shode by saji a3mooni.mordad 89

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت19:10توسط saji.a3mooni | |

 

ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را

باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند:

« امیلی عزیز،

عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.

با عشق، خدا»

امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: « من، که چیزی برای پذیرایی ندارم! » پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط ۵ دلار و ۴۰ سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت: « خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟ »

امیلی جواب داد:آ« متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام. »

مرد گفت:آ« بسیار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.

همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: آ« آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید. » وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت.

مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همان طور که در را باز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد:

امیلی عزیز،
از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم
با عشق، خدا . . .

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت19:3توسط saji.a3mooni | |

 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: من کور هستم لطفا کمک کنید.

روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  .
. .

وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید؛ خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد؛ باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش، و روحتان مایه بگذارید؛ این رمز موفقیت است…. لبخند بزنید!

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت18:45توسط saji.a3mooni | |

سلام به همه ی دوستان گلم....

این پست رو واسه این دارم می نویسم که از همه ی دوستام به خصوص دوستان قدیمیم که همیشه به من لطف داشتن تشکر کنم... فکر نکنین که بی معرفتم و همه رو فراموش کردم... به یاد همتون هستم...

حالا که آمدی چترت را ببند... در ایوان این خانه جز مهربانی نمی بارد...

+نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت20:23توسط saji.a3mooni | |

سلام به دوستای گل  تصمیم گرفتم تا از این به بعد شعر ها و دل نوشته های خودم رو تو وبلاگم براتون بذارم تا نظراتتون رو راجع بهش بهم بگین. فقط از همه ی دوستااااای گل خودم خواهش می کنم که این شعر ها رو کپی نکنین و در وبلاگ ها و سایت های دیگه قرار ندین.البته می دونم که این کارو نمیکنیدا اما محض اطمینان گفتم

اولین شعری رو که ميذارم مي خوام تقدیم کنم به کسی که قرار بود باشه و شعرم رو بشنوه شعری که از روی دلتنگی نوشته شده بود و مخاطبی نداشت اما زودتر از اونی که فکر می کردم رفت و من و با دلتنگي هام تنها گذاشت و خودش مخاطب شعرم شد...

 

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است...

چه اندازه تنهایم و در میان هیاهوی این شهر، چه اندازه بی کس... 

بیا تا برایت بگویم چه سخت است تنها شدن در مسیری که یک «همسفر»

واژه ی آشنایی است...

چه سخت است اندوه دل را نگفتن

چه سخت است بی همسفر جاده ی زندگی را گذشتن...

بیا تا برایت بگویم که در روزهای نخستین بی تو،

 بهار دلم پر کشید و سراسر خزان شد...

از آن لحظه ی رفتنت شادی دل، چه آسان گذشت و نهان شد...

بیا تا برایت بگویم چه اندازه دلتنگی من بزرگ است...

چه اندازه دلگیرم از آرزوها ،که بی تو نماندند و از تک درخت دلم پر کشیدند...

چه اندازه خسته از این فکرهایی که مردم، چگونه می مرگ را سرکشیدند...

 

بیا تا برایت بگویم که من، چه اندازه بیزارم از آن نسیمی که عطر تنت را ربود...

از آن گرد و خاکی که بر رد پایت نشست...

از آن لحظه هایی که رفتند و بردند و تنها یاد تو را بر دل من نشاندند...

بیا تا برایت بگویم... بگویم که بی تو نه رفتم ، نه ماندم...

بگویم که بی تو  شکستم  و با غم برایت نوشتم:

چه سخت است اندوه دل را نگفتن...

چه سخت است بی همسفر جاده ی زندگی را گذشتن... 

 

* so0ro0de shode dar azare 89 by saji a3mooni*

 

+نوشته شده در دوشنبه ششم دی 1389ساعت19:14توسط saji.a3mooni | |

جملات عاشقانه دکتر علی شریعتی

 

دوست داشتن از عشق برتر است

و من هرگز خود را

تا سطح بلند ترین قله عشق های بلند ، پایین نخواهم آورد

Doost dashtan az eshgh bartar ast

Va man hargez khod ra

Ta sathe bolantarin gholeye eshgh haye boland , payiin nakhaham avard

_________________________________________

 

شنیدم سخن ها ز مهر و وفا ، لیک

ندیدم نشانی ز مهر و وفایی

Shenidam sokhan ha ze mehro vafa , lik

Nadidam neshani ze mehro vafayi

__________________________________________

عشقی فراتر از انسان و فروتر از خدا نیز هست؛

و آن دوست داشتن است

Eshghi faratar az ensan va forootar az khoda niz hast ;

Va on doost dashtan ast

__________________________________________________

و اکنون تو با مرگ زفته ای ؛

و من این جا ، تنها به این امید دم می زنم که با هر نفس ، گامی به تو نزدیک تر می شوم

این زندگی من است

Va aknoon to ba marg rafte e;

Va man inja , tanha be in omid dam mizanam ke ba har nafas , gami be ti nazdiktar mishavam

In zendegi man ast

_______________________________________________

غریقی در طوفان تنها مانده است

آخرین فریادهای خسته اش را

که تو را می خواند ـ بشنو ، بشتاب ، او را دریاب

Gharighi dar toofan tanha mande ast

Akharin faryadhaye khaste ash ra

Ke to ra mikhanad – beshno , beshetab , oo ra daryab

__________________________________________________

همچون شمع که در گریستن خویش ، قطره قطره می میرد

ذوب می شوم و محو می شوم و پایان می گیرم

Hamchon sham ke dar geristan khish , ghatre ghatre mimirad

Zob mishavam va mahv mishavam va payan migiram

_______________________________________________

چه دشوار شده است دم زدن !

در این جا که هر درختی مرا قامت تفنگی است

و صدای هرگامی غمم !

Che doshvar shode ast dam zadan !

Dar inja ke har derakhti mara ghamate tofangist

Va sedaye har gami gham !

 

___________________________________________________

ای که تو آن من دیگرمی

ای تو که آن توی دیگرتم

زاد سفر برگیر و قدم در راه نِه

که من در پایان راه

بی صبرانه منتظر رسیدن توام

Ey ke to on mane digarami

Ey to ke on toye digaratam

zade safar bargir va ghadam dar rai neh

Ke man dar payane rah

Bisabrane montazere residan toam

_____________________________________________

ای که هوای من شده ای

دم زدن د تو حیات من است

Ey ke havaye man shode e

Dam zadan dar to hayate man ast

_________________________________________

تو می دانی که من

از میان همه نعمت های این جهان ، آن چه را برگزیده ام و دوست می دارم

تنهایی است

To midani ke man

Az miyane hameye nemat haye in jahan , anche ra ke bargozide am va doost midaram

Tanhayist

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت19:19توسط saji.a3mooni | |

 

دو روز مانده به پایان جهان،

تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.تقویمش پر شده بود.

و دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روز های بیشتری از خدا بگیرد.

داد و بیداد به راه انداخت، خدا سکوت کرد... جیغ کشید و جار و جنجال به راه انداخت، خدا سکوت کرد...

در نهایت دلش گرفت و گریست.

خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم، حالا یک روز دیگر هم رفت.تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی.تنها یک روز باقی است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.

-اما با یک روز چه کاری می توان کرد؟

خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است، و آن کس که امروزش را در نمی یابد، هزار سال هم به کارش نمی آید.

و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن.

با خود گفت: وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این یک روز چه فایده ای دارد؟بگذار این یک مشت زندگی را هم مصرف کنم.

آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند...

او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را بدست نیاورد، اما در همان یک روز، دست بر پوست درخت کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید...

و به آنها که او را نمی شناختند سلام کرد...

و برای آنها که او را دوست نداشتند از ته دل دعا کرد...

او در همان یک روز با همه آشتی کرد و خندید.

سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد...

او در همان یک روز، زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:

 

« امروز او در گذشت، کسی که هزار سال زیسته بود. »

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت12:11توسط saji.a3mooni | |